ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

13بدر رفتن 93.1.13

1393/1/20 1:40
نویسنده : مامی فریبا
182 بازدید
اشتراک گذاری

بالاخره 12روز خوردیم و خوابیدیم و کلی خوشگذروندیم تا اینکه رسیدیم به 13بدر که قراره مامان بابایی ناهار درست کنه و همه بریم بیرون البته اعلام بارندگی کردن ولی چه بهتر صبح س 9بیدار شدیم تصمیم داشتم برای ناهار درست کردن برم کمک مامان بزرگ ولی س 10 مامان بزرگ زد زد به بابایی که ما رفتیم پارک لیان سرتل جا گرفتیم شماهم عمه زهرارو با خودتون بیارید ماهم تا س 11.30 آماده شدیم و رفتیم دنبال عمه زهرا و رفتیم به سمت پارک البته برای اطینان چادر مسافرتیمون هم بردیم تا اینکه رسیدیم دایی جعفر و دایی احمد باباییتم اونجابودن ماهم سلام و احوال پرسی و نشستیم هوای خیلی خوبی بود تا اینکه باد و بارون گرفت البته بارون نم نم گرفت و ماهم کمی بعد رفتیم سمت ساحل و کمی پیاده روی و عکس انجور چیزا تا برگشتیم سمت چادرا گشنمون شدو توهم گریه میکردی و خوابت میومد البته گریت برای خوابت بد کمی بت مرغ برنج دادم و گذاشتمت توی چادر از س 1تا س 4 راحت خوابیدی و منم رفتم ناهار و بعد ناهار رفتیم لب ساحل البته مردا فقط رفته بودن که بعدش من عمع زهرا هم باهم رفتیم من رفتم پیش بابایی و روی شماسه ها اسم و تاریخ نوشتیم و بعد اومدیم سمت ماشین چون بارون میومد از س 12 همش توی چادر بودیم تا س 4 که بارون دیگه شدت گرفت و همه رفتم بجز ما و عمو روح الله و مامان بزرگ اینا که ماهم تورو بیدار کردیم و وسایلامون جمع کردیم و اومدیم خونه و کمی استراحت کردیم تا س 6.30 بعد رفتیم خ عمع طیبه اونجاهم مدام فضولی کمی هم رقصیدی و تا س 9 اومدیم خونه اینم از 13بدر ما.ماچماچماچاینم واسه تو نفس خودم

اینم عکسات

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)